من بغض داشتم،
چشمهایم بدجور،
یک جور ِ ناجور، بارانی بود
ابرهای دلم از مه هم
به زمین ِ پر درد دلم نزدیکتر،
کنار مادر ایستاده بودم
و دستهای عاشقش را
تماشا میکردم
وقتی آخرین سین ِ سرخ را
توی سفرهی سبزهدار میچید،
و کسی در من به دیگری
هی میزد، نبار،
شادیشان را، سبزیشان را
زرد نکن به خزان همیشهی اول بهارت
اما بالاخره، کسی از درونم غرید
چِک چِک، از چشمهایم ریخت،
من شدم های های ِ بارانِ تند ِبهار
و دستِ نوازش مهربانترین مادر ِ مغرور ِ دنیا
و تنها یک دلیل برای این همه دلگیری
از چند روز ِ اول بهار
مادر: "تو بد بهاری!"
و بالاخره دلیلی یافتم برای ۸ سال ِتمام
گریههای اول بهارم!
که نه از درد همیشگیه ابتلا به عشق بود
نه از تنهایی مدامم در بین تمام داشتهها...
نه از روح ِ حساستر از بقیهام...
من بد بهارم، مادر گفت!
همین.
دستهايت را روي روزهاي سياهم كشيدي؟
بوسههايت را بر سر بيسامانيام، گذاشتي؟
نور از لبخند توست كه بر
سايههاي تلخ و ديجور ِ ديروزها ميبارد؟
چقدر آرامم اين روزها،
من درهاي باز آسمان را ميبينم
و رگههاي نور را كه با هر قطرهي باران
به زمين ِ مهربان، جاري ميشود،
و نوازش دستهايت را
روي گيسوهاي روح ِ خسته و ناتوانم...
من تو را حس ميكنم،
با تمام ِ تمامم...
زندگي اين روزها
عجيب رنگ پيرمرد كهنساليست
كه ريشهاي سپيدش، از آسمان هفتم
به زمين ميسايد،
و حضورش را اعلام ميكند
او تنها كسيست كه لبخندش صدا دارد،
و من ميشنوم...
كسي كه تو او را خدا ميخواني،
و من او را معشوق،
ماندنيترين ِ هميشه.
عشق را گذاشتم بر شانههايم
كشيدم به كوي و برزن
و لبخندي بر لب
نگاه در نگاه هر كس كردم
به رويم لبخند زد
فكر كردم، به من نيازمند است
و لبخندم...
هر كدام به قدر سهم خود
از كولهبار برگرفتند
تا تُهيهاي قلبشان آكنده شد
از عشق
و از گِرد من پراكندند
و هر چه خواستند نامم نهادند
دروغساز و رنگباز و چهرهپرداز
و من فقط يكي بودم،
زن، سادهي عاشق ِ خيالپرداز
زني كه هنوز ميخندند
و با كولهبار عشقش
اين روزها
اندوختهي تجربهاي گزاف
را به دوش ميكشد،
زني كه هميشه
فردا را بهترين روز خدا ميداند.
تاب آوردم تمام ِ بيتابيهايم را
و شاخه به شاخه
تاب كشيدم
توانهاي ناتوانيام را
غرور شكسته را
تكه تكه، ذره ذره
از زير پاي رهگذران خوش ظاهر اما...
جمع كردم،
روي بند بودنم به نخ كشيدم
و پهن كردم تا شكل بگيرد،
شبيه ِ من.
خشك كه بشود چسب تنهايي
شكل يك لبخند ميشوم من،
نه كه چيز ديگري
كس ديگري نباشد
به تشويق بارش ِ چشمانم،
كه هست!
من اما طاقتم طاق شده
و آوارگيهايم آوار ِ خوشبختيهاي گذشته
بگذريم...
كه من از تمام گذشتهها گذشتم،
روزگار فردايش زيباتر است، هميشه...
غسل بايد كرد
از تمام گذشتهاي كه
بيحضور مهربان تو گذشت
پاك ميبايد شد
از تمام لحظههاي سردي كه
برابر تو به غرور گذشت
و سپيد بايد پوشيد
به حرمت دستهايي كه
امروز يا فردا
به تنم كشيده خواهد شد
به نيت تطهير روح،
به سويت ميآيم
اي بزرگ آسماني،
كه اين زمين عجيب حقير است
و انسان را تحقير ميكند
با تمام وجاهتش.

